بخت ما اگر بخت بود...
دست خر درخت بود !
جوابم را نمیدهد... جوابم را نمیدهد. عصبانیم. از خودم؛ این همه زنجیر باید باید به فراموشی کشیدم و هنوز دلم میلرزد از آرزوی جوابش. نمیفهمم خودم را؛ غریبه ام انگار، دزد کالبدم شاید. باز صدای ناله این زنجیرها: باید... باید فراموش کرد. از این خاکتر نمیتوانم بود؛ از این دریده خاطر تر... از این بیشتر میتوان چون سگی ولگرد برای هر لطافت دستی دم تکان داد؟ و چشم میچرخانم به گذشته، هرگز از وصال آنقدر لذت نبرده ام که زجر دوری.
شاید این حال و هوا را عاشقم، نه معشوق. این غم نامه را میپرستم شاید. شاید این رخت عزای عشق را دوست دارم. شاید اصلا مریضم؛ دوست دارم خودم را نقره داغ خاطر داغ ِ داغ تنی کنم که هرگز دست نیابم به او.
کاش از تو متنفر بودم؛ عشق دست نیافته. و از تو، خاتون دور ِ رویایی. و از تو، تاریک شهزاده تاریکی قلب شهرهای دور و از تو؛ که میدانم میخواهی دوستم داشته باشی. از همه شما که میتوانید مرا دوست بدارید و نخواهید داشت.
کاسه محبت گدایی هایم؛ هرگز از این گذر روسیپی پسند شما پر نخواهد شد...
کسشعرنوشت:
این متن پس از مصرف مقادیر زیادی اتانول نوشته شده است.
تمامی شخصیت ها حقیقی بوده و هرگونه برداشت شخصی از خطوط آخر مایه خرسندی ماست.
یکی ما را از چنگال تنهایی نجات دهد که مخمان گه کرده است جمجمه مان را.
قول دادی بخوانی نوشته هایم را؛ میخوانی آیا؟