سلطان آمد...

اوضاع این‌طوریا بود، لب لب من لب لب تو باقالی به چند من. اوضاع اینطوریا بود، زنا صدای هر و کرشون گوش فلکُ کر کرده بود، مردا نشسته بودن بحث سیاسی می‌کردن، جوونا یا تو کف جفت‌گیری بودن یا با بیضتینشون یه قل دو قل بازی می‌کردن. بچه‌ها مثل خایه حلاجا ورجک وورجک می‌کردن هرزگاهی صدای یکی بلند می‌شد که "بشین تخم سگ" تا آدم بفهمه یکی اینجا زندست. کافه ما غمناک و سبک بود،‌ فرقی با حسینیه نداشت،‌ حتی می‌تونم قسم بخورم بوی پا و گلاب گرفته بود. اوضاع این‌طوریا بود، باقالی به چند من. که سلطان آمد...

بچه‌هایی که داشتند مامان بازی، خاله بازی، خونه بازی و اونایی که یه ذره بیشتر تو جامعه پلکیده بودن زیر پتو دکتر بازی می‌کردن؛ چشاشون گرد شد. پسرایی که با فاق در حال جر خوردن جلو دبیرستان دخترانه پیاده معلق و سواره‌ها تک‌چرخ می‌زدند واستادن، چشاشون تنگ شد. دخترایی که آسه میرفتن آسه میومدن که گربه شاخشون نزنه بدو بدو رفتند،‌ دخترایی که خاله سوسکه بودن رو گرفتن،‌ دخترایی که زرداب سرخاب مالیده بودند که دلبری کنند دلشونو بردند. سلطان آمده بود.

کافه ما تیریپ تخمی داشت که یهو پر دود شد،‌ از بین این دود رویای من اومد نشست روبروم، دود آتیش بود یا نبود فرقی نداشت،‌ از این دود کافه رونق گرفته بود، از رونق آتیش گرفت که کاشانه بسوخت و صاحاب کافه آتیش کش کرد مال آتیش زدشو و آتیشی فرار کرد هاوایی. من موندم و رویای واقعی‌ام و یه عالمه سال نماز نخونده و طواف نکرده واسه این چشم و نگاه.

خلاصه، اوضاع این‌طوریا بود که سلطان آمد...

منجی بشریت آمد...

جنگ فرسایشی، خودکشی تدریجی

وقتی تو روزی که به‌طرز غیرعادی حالت گرفتست، احوالاتت پریشونه و یه اضطراب عجیبی وجودت رو گرفته، مجبور بشی بشینی کتاب قرآن و تعلیمات دینی رو مرور کنی و وقت گران‌بهات رو برای خوندن چرندیات و اراجیفی مثل این به هدر بدی،‌ میتونی بگی داشتی خودکشی تدریجی می‌کردی.

اصولا یه وقتی خوندن یه چیزی خیلی حس بدی به آدم میده، چمیدونم مثل خوندن کتابای مودب‌پور... یه وقتی هست خوندن یه چیزی جنگ فرسایشی با خودته،‌ یعنی چرندیاتی که ازشون متنفری و بدبختیات رو نصفش از صدقه سری این خزعبلجات و توهمات مشتی پیر که هشتاد و اندی ساله نور به کلشون نخورده بدونی، و بعد مجبور باشی این چرندیات رو حفظ کنی تا بری جواب پس بدی... واقعا اعصاب پولادین میطلبه...

پ.ن: این نوشته دیازپامی رو نوشتم که یکم خودمو آروم کنم، یه چیز درستی می‌نویسم حالا، نشاشیده شب درازه...

من همینم، خنزر پنزر فروشی که با آن لکاته می‌خوابد

من همینم، کسی که هستی با هر ثانیه‌اش، کائنات با هر ذره‌اش و خدایی که میگویی هست، با هر مخلوقش انتقام "بودنم" را از من می‌گیرد.

من این تنهایی تلخ را دوست دارم، من خدا هستم، تنها هستم. دوست ندارم با فشار هرزه هر دستی بی سبب فریاد کنم و بگویم آه من چه خوشبختم1. دوست دارم هروقت حوایی ساخته شد، آدم باشم؛ هروقت حوایی پیدا شد.

من دوست دارم وقتی دنیا را لجن‌زار می‌بینم، وقتی تلاش می‌کنم دامانم را بلند بگیرم تا در این لجن‌زار نگندد، وقتی چشم ببندم و در پس پرده سیاهی، بهشت تصور کنمش،‌ چه باکیست غرق شدن در این مرداب؟

من دوست دارم وقتی همه چیز را سیاه و سفید می‌بینم، دوست دارم وقتی سیاهی برای من سفید است سفیدی برای تو سیاه، چه فرقی خواهم داشت با کسی که خیره به سیاهی می‌نگرد و آن‌را دیبا می‌بیند و یا با کسی که سفیدی را می‌نگرد و میان آن دنبال لکه سیاهیست. چه فرقی با اینان خواهم داشت وقتی چشم ببندم و خیالاتی باشم؟

من همینم، خزر پنزر فروشی که با آن لکاته می‌خوابد، خنزر پنزر فروشی که هدایت2 از من می‌ترسد.


فروع فرخزاد - عروسک کوکی

صداق هدایت

Your Business and Mine

First things first, why I'm writing this in English? none of your business. you can't understand English? none of my business, I've changed the template, the normal night-skin template was "meh" so i changed the banner and stuff, why did i changed the template? none of your business. you don't like it, i don't give a damn.

when i first started this blog i felt i had to stop writing formal articles and once again let my instincts guide my words, then again, even my personal writings are political/cinematic somehow, i start writing about pee peeing, it ends up with Mahmud, maybe it's in my blood, maybe shit resembles Mahmud.  you don' like that? i don't like that you don't like that, therefore, i don't give a damn.

so, this is my blog and i write whatever i like in it, no censorship, no gentleman shit. you don't like it? send your ridicules opinions to 7575 via Irancell SIM, and you'll get a goodie good AHANGE PISHVAZ as your reward 'cause i don't give a fuckin damn!


پرواز را به خاطر سپردی

گفتی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، ایمان نیاوردیم تا فصل سرد ایمانمان را برد.

گفتی درست است که مرگ قانون طبیعت است، ولی حتی نمی‌شود با آن مبارزه کرد. گفتی آدم تنها را فقط همین قانون است که حقیر می‌کند. گفتی فایده‌ای ندارد مبارزه با آن، باید باشد... خیلی هم خوب است... .

گفتی چرا توقف کنم؟ گفتی تنها صداست که می‌ماند، صدای خواهش شفش آب به جاری شدن. خواستم بگویم تو صدایی، صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک، دیدم تو از صدا ماندگارتری.

گفتی در شعرهایت چیزی را جستجو نمی‌کنی، خود تازه‌ات را میان آن‌ها پیدا می‌کنی؛ خواستم بگویم من هم میان شعرت دوباره متولد میشوم، خواستم بگویم ایمان آورده‌ام به آغاز فصل سرد، خواستم بگویم می‌دانم آن رنج کسی که مثل هیچکس نیست و حسرت کشیدن گیس‌های دختر سید جواد را. خواستم بگویم تو خود شعری،‌ تو پرواز را بخاطر سپردی،‌ خواستم بگویم تو پرنده‌ای... دیدم پرنده مردنی است، تو زنده‌ای. تو تویی، تو فروغی.

میلادت مبارک فروغ