سلطان آمد...
بچههایی که داشتند مامان بازی، خاله بازی، خونه بازی و اونایی که یه ذره بیشتر تو جامعه پلکیده بودن زیر پتو دکتر بازی میکردن؛ چشاشون گرد شد. پسرایی که با فاق در حال جر خوردن جلو دبیرستان دخترانه پیاده معلق و سوارهها تکچرخ میزدند واستادن، چشاشون تنگ شد. دخترایی که آسه میرفتن آسه میومدن که گربه شاخشون نزنه بدو بدو رفتند، دخترایی که خاله سوسکه بودن رو گرفتن، دخترایی که زرداب سرخاب مالیده بودند که دلبری کنند دلشونو بردند. سلطان آمده بود.
کافه ما تیریپ تخمی داشت که یهو پر دود شد، از بین این دود رویای من اومد نشست روبروم، دود آتیش بود یا نبود فرقی نداشت، از این دود کافه رونق گرفته بود، از رونق آتیش گرفت که کاشانه بسوخت و صاحاب کافه آتیش کش کرد مال آتیش زدشو و آتیشی فرار کرد هاوایی. من موندم و رویای واقعیام و یه عالمه سال نماز نخونده و طواف نکرده واسه این چشم و نگاه.
خلاصه، اوضاع اینطوریا بود که سلطان آمد...
منجی بشریت آمد...
