دوش!

دیشب بین گرگ و میش بازی صبح و شب، وقتی هنوز خورشید تازه چنگ به گیس ماه انداخته بود و خودش را بالا میکشید؛ بادی دزدکی سحر را برد. شب ماند و تَرَک ماه؛ که نه از پنیر است نه از سنگ؛ از دوری سپیده.

گفتم نرو، گفت بایدم رفتن. گفتم اگر میروی مرا ببر. گفت کنار من جای پژواک نیست. گفتم مرا با یادت خوش. شاید ناخوش میخواست مرا. نقشش را که از میان آینه دزدید؛ من ماندم و این سایه تابِ سیاهِ روی من. این زنگار؛ از روی من است یا از پستی تو آینه؟    

آن یاد را؛ یادت هست که گفتی "بنداز خاک بخورد؟" ندیدی چطور یک بند انگشت صورتت پشت هزار سیم و رمز و عدد؛ از دل خاک بیرون آورد چرکین زخم دوریت را؛ لااقل اشک نریزم روی زخم تو، که نمک بدجور درد دارد!

افسوس که هرگز نیاموختم هرکس را آنقدر بخواهم که مرا میخواهد؛ جز حال که موهایم مثل خاکستر مانده ته سیگارکی میچکد آرام بر رود باد. کاش سمت تو نوزد این باد سحر دزدِ شب آلوده، خاطرت را مکدر نخواهم بر مشجر شیشه اشک آلود چشمان هستی.


این پایین نوشت:

هی میخوام فحش ندم مگه میشه؟

پایین تر نوشت:

امان از این Anathema که قشنگ ضمیر ناخودآگاه آدم رو به فاک میده.

استفتاء

جهت برقراری ارتباط با عالم مجتهد، روشنفکر اسلامی، فیلسوف فرهیخته مشرق زمین، کاندیدای ازدواج با دخت رسول الله و اولین نفر از صحابه پیامبر که بر جسد ابن ملجم تف کرد و نصّاب آفتابه در دستشویی های امام زاده جوزعلی؛ روی گزینه استفتاء اندکی زیر این متن کلیک بفرمایید.

iBlog

شب را هرچه بیشتر التماسِ سحر کنی؛ بیشتر تاریک میشود.

من نه نارتسیسم؛ نه گلدمون. نه مرگم نه نه زندگی؛ من آن شکسته پیر بی بال و پرم که مریدش پژواک مرده آرزوییست در پس آینه و مرادش شیخ زکریای رازی.

من آن تیرِ قرمز خورده مست بی فروغم، که شعرم فروغ و فروغم شاملوست. من آن مست خورده عرق را کرده پیر دریای تخم و تخیل، من؛ امیرِ ژرفای این بی سرزمین آباد دل، من؛ برگشته ام.