دوش!
دیشب بین گرگ و میش بازی صبح و شب، وقتی هنوز خورشید تازه چنگ به گیس ماه انداخته بود و خودش را بالا میکشید؛ بادی دزدکی سحر را برد. شب ماند و تَرَک ماه؛ که نه از پنیر است نه از سنگ؛ از دوری سپیده.
آن یاد را؛ یادت هست که گفتی "بنداز خاک بخورد؟" ندیدی چطور یک بند انگشت صورتت پشت هزار سیم و رمز و عدد؛ از دل خاک بیرون آورد چرکین زخم دوریت را؛ لااقل اشک نریزم روی زخم تو، که نمک بدجور درد دارد!
افسوس که هرگز نیاموختم هرکس را آنقدر بخواهم که مرا میخواهد؛ جز حال که موهایم مثل خاکستر مانده ته سیگارکی میچکد آرام بر رود باد. کاش سمت تو نوزد این باد سحر دزدِ شب آلوده، خاطرت را مکدر نخواهم بر مشجر شیشه اشک آلود چشمان هستی.
این پایین نوشت:
هی میخوام فحش ندم مگه میشه؟
پایین تر نوشت:
امان از این Anathema که قشنگ ضمیر ناخودآگاه آدم رو به فاک میده.