پرواز را به خاطر سپردی
گفتی درست است که مرگ قانون طبیعت است، ولی حتی نمیشود با آن مبارزه کرد. گفتی آدم تنها را فقط همین قانون است که حقیر میکند. گفتی فایدهای ندارد مبارزه با آن، باید باشد... خیلی هم خوب است... .
گفتی چرا توقف کنم؟ گفتی تنها صداست که میماند، صدای خواهش شفش آب به جاری شدن. خواستم بگویم تو صدایی، صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک، دیدم تو از صدا ماندگارتری.
گفتی در شعرهایت چیزی را جستجو نمیکنی، خود تازهات را میان آنها پیدا میکنی؛ خواستم بگویم من هم میان شعرت دوباره متولد میشوم، خواستم بگویم ایمان آوردهام به آغاز فصل سرد، خواستم بگویم میدانم آن رنج کسی که مثل هیچکس نیست و حسرت کشیدن گیسهای دختر سید جواد را. خواستم بگویم تو خود شعری، تو پرواز را بخاطر سپردی، خواستم بگویم تو پرندهای... دیدم پرنده مردنی است، تو زندهای. تو تویی، تو فروغی.
میلادت مبارک فروغ