نقل مکان
زین پس مارا در وبلاگ جدیدمان؛ دکتر مطالعه کنید.
one of these days...
زین پس مارا در وبلاگ جدیدمان؛ دکتر مطالعه کنید.
پیش روانشناس فرستادند مارو که انشالله شفا بگیریم؛ شفا را از خدا باید خواست که نمیدن به من.
جالبه؛ داشتم داستان جیسون رو میخوندم و اینکه چطور عشق زندگیش رو به فاک میده... و جالبه که چطور پندورا همه بدی ها رو در زمین رها میکنه... و با این همه؛ جالبه که اولین چیزی که به وجود میاد Eros ـه...
جالبه که نمیفمهم چی دارم مینویسم ولی هی مینویسم. به شماها چه ربطی داره آخه من چی مینویسم؟ تو وبلاگ حضرت امام فضولی میکنین؟ انشالله همتون انتر کون سرخ بشید...
دست خر درخت بود !
جوابم را نمیدهد... جوابم را نمیدهد. عصبانیم. از خودم؛ این همه زنجیر باید باید به فراموشی کشیدم و هنوز دلم میلرزد از آرزوی جوابش. نمیفهمم خودم را؛ غریبه ام انگار، دزد کالبدم شاید. باز صدای ناله این زنجیرها: باید... باید فراموش کرد. از این خاکتر نمیتوانم بود؛ از این دریده خاطر تر... از این بیشتر میتوان چون سگی ولگرد برای هر لطافت دستی دم تکان داد؟ و چشم میچرخانم به گذشته، هرگز از وصال آنقدر لذت نبرده ام که زجر دوری.
شاید این حال و هوا را عاشقم، نه معشوق. این غم نامه را میپرستم شاید. شاید این رخت عزای عشق را دوست دارم. شاید اصلا مریضم؛ دوست دارم خودم را نقره داغ خاطر داغ ِ داغ تنی کنم که هرگز دست نیابم به او.
کاش از تو متنفر بودم؛ عشق دست نیافته. و از تو، خاتون دور ِ رویایی. و از تو، تاریک شهزاده تاریکی قلب شهرهای دور و از تو؛ که میدانم میخواهی دوستم داشته باشی. از همه شما که میتوانید مرا دوست بدارید و نخواهید داشت.
کاسه محبت گدایی هایم؛ هرگز از این گذر روسیپی پسند شما پر نخواهد شد...
کسشعرنوشت:
این متن پس از مصرف مقادیر زیادی اتانول نوشته شده است.
تمامی شخصیت ها حقیقی بوده و هرگونه برداشت شخصی از خطوط آخر مایه خرسندی ماست.
یکی ما را از چنگال تنهایی نجات دهد که مخمان گه کرده است جمجمه مان را.
قول دادی بخوانی نوشته هایم را؛ میخوانی آیا؟
زل زده ام به صورتش؛ چار سیخ شوید محض سکسی بودن ریخته ست توی صورتش. سبک سنگین که میکنم میبینم خوشگل است؛ اما تو نیست. وقتی حرف میزند میخندد؛ سعی میکند خنده اش را کنترل کند؛ لبخند میزند و دستانش را با شور و حرارت تکان میدهد. حرارتی که خیلی از من دور است. نه؛ خوش صحبت است... اما تو نیست. زیر لب؛ آرام و شیدا صحبت صحبت میکند؛ دستش را آرام روی دستم می گذارد. گرم است و لطیف؛ اما حتی خیال دست تو نیست. زیر کفشش را هی میزند به ساق پایم؛ لبش را گاز میگیرد و زیر زیرکی میخندد. با نمک است؛ اما تو نیست. از تو میگوید؛ نمیدانم چه گفت. شاید خواست دلداری بدهد. قاطی میکنم؛ میز را هل میدهم؛ میترسد. بلند میشوم؛ چشمها دنبالم است... تخمم هم نیست. بیرون میروم؛ Eloy کمی آرامم میکند. نگذاشتند دنبالم بیاید؛ خوب شد...
خیس عرق شده ای؛ موهایت پخش شده اند و چشمانت عمیق تر از قبل. پاهایت را محکمتر دور کمرم حلقه میکنی و من محکمتر کمرت را در آغوش میفشارم. صدای ناله ات که در اتاق میپیچد انگار جان به دیوارها بخشیده اند؛ آنها هم سرخ ترند. سرم را به سینه ات فشار میدهی و میبوسی؛ من هم این گردترین و قالبترین ساخته خدا را برایت بوسه باران میکنم. و عشق را در حرارت گردنت دریافتم...
به خود می آیم؛ هنوز نمیدانم جواب پیامت را چه بدهم: سردمه... گرمم کن.
دیشب بین گرگ و میش بازی صبح و شب، وقتی هنوز خورشید تازه چنگ به گیس ماه انداخته بود و خودش را بالا میکشید؛ بادی دزدکی سحر را برد. شب ماند و تَرَک ماه؛ که نه از پنیر است نه از سنگ؛ از دوری سپیده.
آن یاد را؛ یادت هست که گفتی "بنداز خاک بخورد؟" ندیدی چطور یک بند انگشت صورتت پشت هزار سیم و رمز و عدد؛ از دل خاک بیرون آورد چرکین زخم دوریت را؛ لااقل اشک نریزم روی زخم تو، که نمک بدجور درد دارد!
افسوس که هرگز نیاموختم هرکس را آنقدر بخواهم که مرا میخواهد؛ جز حال که موهایم مثل خاکستر مانده ته سیگارکی میچکد آرام بر رود باد. کاش سمت تو نوزد این باد سحر دزدِ شب آلوده، خاطرت را مکدر نخواهم بر مشجر شیشه اشک آلود چشمان هستی.
این پایین نوشت:
هی میخوام فحش ندم مگه میشه؟
پایین تر نوشت:
امان از این Anathema که قشنگ ضمیر ناخودآگاه آدم رو به فاک میده.
من نه نارتسیسم؛ نه گلدمون. نه مرگم نه نه زندگی؛ من آن شکسته پیر بی بال و پرم که مریدش پژواک مرده آرزوییست در پس آینه و مرادش شیخ زکریای رازی.
من آن تیرِ قرمز خورده مست بی فروغم، که شعرم فروغ و فروغم شاملوست. من آن مست خورده عرق را کرده پیر دریای تخم و تخیل، من؛ امیرِ ژرفای این بی سرزمین آباد دل، من؛ برگشته ام.